| ||
|
|
سهشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩
تمنا
«تمنا» گلهای بنفش اتاق من بر چشمان تو فرود میآیند و دستهایت را به آسمان میسایند. ماه امشب نیمی از آنِ من نیمی از آنِ تو فردا در چشمان من و تو خداست که میروید. سهشنبه ۱۳۸۸/٢/۸
شیدا
«شب خورشیدی» چه خواهی کرد؟ اگر در شبی خورشیدی رگباری از نور روحت را به ستوه آورد و سنتوری از جنس شوق در گوشه دنج نگاه او ... او می آید با چشمانی از طعم نور حرفهایی از جنس عبور گیج قاصدک در لابه لای انگشتهامان قلبش نور می تپد نگاهش نور می بارد آواز نور در این شب خورشیدی گلهای آفتابگردان اتاقم را به رقص درآورده مرا می بالی تو را می بالم و دو آغوش گرم با طعم نور ٩/٩/٨٧ سهشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٦
دو قاصدک
به دوستترین دوست: همسر عزیزم: سیروس ارجمند
نطفۀ نور همان شب که دیدمات بسته شد. و بعد بازی گیج اساطیر در آغاز قاصدک مرا گم میکرد مرا پیدا میکرد. ما حرف میزدیم با اشارههای مشجّر ما محو میشدیم در آغاز تبلور ما درآمیختیم با نور. مهرگان نزدیک است و تو آغاز میشوی در من من آغاز میشوم در تو ما متولد میشویم و خورشیدی در خورشیدی میجوشد. یکشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٦
تیغ عشق
تیغ چیست؟ عصارۀ رنجهای تند و تلخ که گاه بر لبها و گاه بر چشمها میروید. تیغهای من اما بر دلم رسته است میبالم چونان کاکتوسی تیغهایم از درون پوست کاکتوسی من پشت و روست میبالم از تیغهام، بغضهام که بر لبهام لبخند کاشته و به قطرهای آب و نور قانع است. من درد ... من تیغ میکشم از پس سالها شنیدن از تیغهایم چه لطفی دارد؟ رستن در اندیشۀ من است بیا و ببین که از هر تیغم گلی میشکفد وقتی میخواهم برویم و بگویم از عشق که در بن هر نقطهاش نوکِ تیزِ تیغی نهفته است و هر تیغی نوید گلی میدهد چونان کاکتوس من عشق میکشم. تیغهای کاکتوسی من همه از عشق است پوست من کاکتوس پشت و رو و دستی که مرا میچیند خونی است دستی که دل مرا میچیند. یکشنبه ۱۳۸٧/٢/۱
تولد دوباره
تقدیم به آستانه و آستانهها نوشتن را مینویسی آنگاه که واژه میکنی عظمت را و یک چشمه زیبایی میشوی انگشتانت رود تا دهان خواننده را تر کند ... آی من از شکوه بارگاهی مینویسم که از قطره قطره نورش بهشتی میروید. و این بارگاه را آستانهای بود آستانههایی که هر کدام هفت ستون دل را میلرزاند و تو کنده میشوی از خودت دم در آستانه رها میشوی و بارگاه تو را میبوسد: از هر بوسهاش برگی و از هر قطرۀ نورش درختی و رشد میکند رشد میکند ناگاه از نوک شاخۀ درختهایش پرندهای کوچک پر میکشد و نور را با تمام وجود مزمزه میکند... چقدر تر شدهای یکشنبه ۱۳۸٦/۸/۱۳
اسطوره آفرينش در من...
«راز» در چشمان من جهانی ميجوشد درخشان و در خود جوشنده در خود آفريننده و اينگونه است که منبسـط ميشوم: «نياگارايی» از «اورست» در من جاري است که به درازای «نيل» قد ميکشد و ناگهان: بيگ بنگ! و آنگاه تلاًلويی از آن سان که «هسته هيدروژنی در هسته خورشيد» من اينگونه ميآفرينمت: هستهای پر انرژی که منفجر ميشود... اينگونه است که آفرينش را در چشمان من ميبينی و: ميآفرينيام... ۸۶/۸/۶ سهشنبه ۱۳۸٦/٦/۱۳
به هر آنکه اعماق بودنت را از بودنش به ستوه آورده
«نثار»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۳ ب.ظ توسط زهرا بهره مندآبشار موّاج نفسهایم را به تو می بخشم برآمده از اساطیر کلماتم که بر صفحه سپید چهرهات - چونان تاریخ - میسراید کتیبه بودنت را. تو را مینوازم لابهلای موهام دستهام که از عطش سرخ چشمانت به ستوه آمدهاست به ستوه آمدهام از این مداد که تو را اینگونه پررنگ بر صفحهام میسراید و تو را که در آنسو نشستهای شرمآگین میکند یکشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٤
پرسش
« آریا »
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٩ ب.ظ توسط زهرا بهره مندآريا! تو همآغوش بادي با طوفانهاي گزندهاش از غرش شيههوار مغول و تاتار گرفته تا... و همیشه فرصت اندكي براي سكوت. ايران امروز ويرانه وارونهاي از توست كه در نوني وازده سرگردان است. نوني كه يونس را در خود ميبلعد ناني گرد در هوس خورشِ اسطورههايت نجابتت را به تاراج برد ... و تو مكارهاي هزار چهره در پس هزاران قرن غرور و تپش اكنون همآغوش گردبادي با سكون طوفندهات حركتي گرداگرد خودت بيهودهوار گاه سلطه مغرورانه آزادي و گاه پرسه شيطاني اسارت بيهودهوار سالها از پس سال هر سال دريغ از پارسال. تو مرا ميگزي هر دم با اين رياي عطشآلودت كه مرگ را ميجود. اين مهر و موم دروغ را تا كي بر پيشانيات خواهم ديد؟ آريا چه شدهاست تو را كه اينگونه وارونه شدهاي وازده و مفلوك؟ اسطوره مهر صداقت از كدام افق چشمان تو مرا به نظاره مينشيند؟ طلوع تو در افق مرگ من است؟ شعاعهاي حقيقت آنچنان نوراني است كه چشم را نابينا ميكند... ...
یکشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٦
«جوانه»
لحظه هام در تو نفس می کشد در جاری ِ رهایی ِ آب لحظه هام می تپد می شکفد چون جوانه ای سرخ که از اردیبهشت آغوش بی کرانه ات می مکد شیره پر شعف شکفتن را ۷/۲/۸۶
شنبه ۱۳۸٦/٢/۱
«تولد محض»
باد می آيد و من لحظه به لحظه در باد متلاطم چون انتظار افقهای نيسانی لحظه ای بارانی و لحظه ای آفتابی اما هميشه در باد و در آن تخم لحظه هام بارور می شود لحظه هام از اين سو به آن سو افتان خيزان هر لحظه در معرض گذرگاهی از فکر بارورم می کند تا افتان خيزان به درگاه تو به سجده افتم ای تولد محض! [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |